۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

مجاهد یا جنگسالار؟ مسئله این است!

وحید عزیز در وبلاگ خود باز به انتخابات افغانستان پرداخته و من هم باز از او درباره این همسایه گرفتار آموختم.

این بار وحید مجاهدین را پیروز اصلی انتخابات دانسته است!

به درست و غلط این حرف کاری ندارم. چرا که از معلومات ناقص من بیرون است.

اما درباره حمایت وحید از مجاهدین باید بگویم که مخالفم.

وحید میگوید:
"اما آنچه جالب تر از همه بنظر میرسد ، محبوبیت گروه های مجاهدین سابق در افغانستان است ، جاییکه طی حداقل ۸ سال گذشته تبلیغات گسترده ای بر علیه آنان صورت گرفته است . جنگسالار خواندن مجاهدان ، دور ساختن آنان از پست های مهم دولتی و صدها مورد دیگر نتوانسته است محبوبیت آنان را کاهش دهد مجاهدانی که نزد بعضی ها هنوز جنگسالار باقی مانده اند و خیلی ها نیز به عنوان اصلاح طلبان امروز افغانستان به انها می نگردند"

من ادعای علامه بودن درباره افغانستان را ندارم. اما به شدت معتقدم یکی از عوامل اصلی گرفتاریهای امروز افغانستان، همین مجاهدان سابق هستند.

به نظر من بی کفایتی و نالایقی بسیاری (و نه همه آنها) بود که نکبت طالبان بر همسایه رنجدیده ما چیره شد. گمان میکنم اقبال مردمی اولیه طالبان نتیجه همین مساله بود. حتی قتل وحشیانه نجیب هم مردمی را که داغ از مجاهدین داشتند رو به خود نیاورد.

نمیدونم. ولی امیدوارم چیزی که وحید میگه صحت نداشته باشه و مردم به اینها اعتماد نکرده باشند.

راستش رو بخوای وحید جان! میان بسیاری از این مجاهدان و طالبان نه تنها فرق چندانی نمیبینم، بلکه گمان میکنم اینها علاوه بر داشتن همه سیئات آنها منافق نیز هستند (دزدی، فساد و جنایت به کنار)

من به این اعتقاد ندارم که ما باید همیشه در پی انتقام باشیم. در ایران هم مردم به کسانی اقبال نشان دادند که دستی در پرونده های سیاه سالهای گذشته داشتند. با این تفاوت که اینها نشون دادند که با گذشته فرق کرده اند. کدوم یکی از این مجاهدین سابق رویه جدیدی رو در پیش گرفته و با 10 سال قبلش فرق کرده؟(حالا اعلام برائت از گذشته پیشکش)

راستش از نظر من انتخاب ایده آل (و نه لزوما عملی) برای افغانستان کسی است که در گذشته دستی نداشته باشه. برای همین اشرف غنی رو به بقیه ترجیح میدادم که سابقه اش آکادمیک و علمی بوده. نه جنگسالار بوده و نه مجاهد و نه آلودگی از گذشته داره.

به نظر من آزموده رو نباید دوباره آزمود. بحثم هم شخص نیست. بحث من روشهاست. تا هنگامی که این برادران مجاهد تغییری در کردار خود نداده اند شایستگی اعتماد رو ندارند.

موسوی این تغییر رو داد. کروبی هم همینطور. کدوم مجاهدی این کار رو کرد؟

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

من "سرباز سایبری اسرائیل"* هستم


خب! به حمدالله برای نخستین بار پس از انتخابات شکوهمند(چیزی در مایه های انقلاب شکوهمند) در صدای آمریکا چشممان به جمال جناب آقای کاوه افراسیابی روشن شد.
دیدن افراد "متفاوت"(که برای تائید همدیگه و گفتن این به همدیگه که "چقدر شما خوبید" و الخ) در یک رسانه غنیمتی است که من به راحتی ازش نمیگذرم.
برگردیم به استاد افراسیابی!
ایشان افتخار میکنند که متفاوت هستند و انتقاد میکنند که چرا رسانه ها فقط حامیان "یک تفکر خاص" رو میارند و باهاشون حرف میزنند.

انتقادیست کاملا به جا! یکی از مشکلات همین صدای آمریکا این بوده از اول که عملا رسانه اپوزیسیون شده بود و ضد نظام. برنامه های اونها خیلی کلیشه ای شده بود و همه ش به به و چه چه همدیگه.

بگذریم!
اما هیچ یک از اینها دلیل بر این نمیشه که انسان به بهانه متفاوت بودن بیاد و دروغ بگه.
آقای افراسیابی عزیز! شما دروغ میگید. نه یک بار! بلکه هزاران بار.

یادتون میاد در پرس تی وی؟ شما در پاسخ آقای انصاری که گزارش آماری چتهم هاوس رو میداد چی گفتید؟ شما در اون برنامه فرمودید که خیلی از متخصصین آماری از جمله پرفسور والتر مبین استاد دانشگاه میشیگان که تقلب رو در انتخابات انکار کرده.
عرضم به درزتون که پرفسور مورد نظر شما نه تنها هنوز تکذیب مذکور رو نکرده. بلکه در گزارش خود گفته:
"[w]ithout the ballot-box stuffing fraud ... the election outcome should have been at least a runoff between Ahmadinejad and Mousavi."

تعجب کردم که چرا آقای انصاری قبل از این که این نکته رو به شما بگه از استودیو رفت.

ثانیا، به قول یکی از بینندگان برنامه معلوم الحال(!) دو روز اول در شبکه استکباری صدای آمریکا(حذف علامت تعجب در اینجا تصادفی است)، شما چه جور تحلیلگری هستید که نه تلویزیون جمهوری اسلامی رو میبینید و نه شبکه صدای آمریکا رو؟ نه سخنرانی اوباما رو دیدید و نه کلیپهای ملت در یوتیوب.

برخلاف جناب عالی، بعضی ها سعی میکنند که تا حد بضاعت همه چیز رو ببینند و از سر معده قلمفرسایی(نیز کیبوردفرسایی و هنجره فرسایی) نکنند. من شما رو متهم به حقوق بگیری و نوکری نمیکنم، زیرا سندی در این باره ندارم.

البته نمیتونم منکر اون بشم که فرمایشهای آن جناب به شدت من رو یاد یکی از جاسوسهای سابق اسرائیل(!) میندازه(آره! همونو میگم). ایشون هم وقتی هنوز به غیبت کبرا نرفته بود مثل شما objective thinker بود.

به نظر این حقیر فرض اولیه شما در اظهار نظر اینه که بینندگان، شنوندگان و خوانندگان افاضات حضرت عالی جمیعا یابو تشریف دارند و احیانا هیچی نمیفهمند.

حالا یه سوال: از خانم منصوره پیرنیا برای مناظره با آقای افراسیابی بهتر نبود؟

*عنوان متن از نظرات ایشان نسبت به یک بیننده صدای آمریکا بود که در پاسخ به ایمیل تند این بیننده بیان شد

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

اندر حکایت شیری که بی یال و دم و اشکم شد و خورشیدی که چارقد به سر کرد



باز بحث شیرین پرچم پیش آمد و به طبع خشتک تعدادی از ما ایرانیان به دست عده دیگری از ما پرچم گشت.

این بار نوبت اکبر گنجی بود که مشمول نوازش قرار گیرد.

ما هم که دیدیم قاطبه اهالی انترنت در این مقال به قلمفرسایی(و شاید کیبوردفرسایی) مشغولند، نباید از قافله عقب بیفتیم.

اما اصل مطلب:

باید اعتراف کنم که به شیر و خورشید افتخار میکنم و فکر میکنم که فقط از چنین جانورانی برمی آید که چنین نشان زیبایی رو از پرچم ایران حذف کنند و به جایش خرچنگ بنشانند و وقیحانه تمام تاریخ رو انکار کنند و آن شیرو خورشید منحوس(!)(به قول امامشون) رو نشان سلطنت بدونند.

دو سال پیش اکبر گنجی در شهر ما سخنرانی داشت. البته مانند همیشه مورد عنایت امت ضدانقلاب که مبارزه رو حق مسلم خودشون میدونند و احیانا در گذشته خودشون به هیچ وجه هم انقلابی نبودند قرار گرفت. طبق معمول گنجی یک پاسدار آدمکش بوده و بقیه برادران و خواهران از مادر دموکرات و آزادمنش زاده شده بودند و فقط عمه جان من بوده که میگفته "خمینی عزیزم، بگو که خون بریزم!" البته با دخالت مامورین اون هموطن مبارز از جلسه خارج میشه و در هنگام خروج هم خواهر و مادر آقای گنجی رو مورد عنایت گفتاری خودش قرار میده.

بگذریم! در پایان اون جلسه یکی از حاظرین که آقای مسن و متشخصی بود و برای آزادی آقای گنجی چندین کمپین در ولایت ما برپا کرده بود به نزد گنجی میره با یک پرچم شیر و خورشید و پس از معرفی خودش از ایشون میخواد این پرچم رو در دست بگیره. یکی از اطرافیان(و نه خود گنجی) میگه این پرچم سلطنت طلبهاست و ایشون هم در پاسخ میگه: این پرچم ایرانه و مال هیچ پدرسوخته ای نیست(نقل به مضمون). خلاصه گنجی پرچم رو به دست میگیره و از ایشون تشکر میکنه و میگه:آقای بازرگان هم به این پرچم احترام میگذاشت.

غرض از گفتن این حکایت چند چیز بود:
-نوازش گنجی چیز تازه ای نیست
-خیلیها شیر و خورشید رو پرچم سلطنت طلبها میدونند (تبلیغات نظام در این امر اثر زیادی داشته. خود من هم قبلا همین نظر رو داشتم)
-گنجی با شیر و خورشید مشکلی نداره
-گنجی بازرگان رو دوست داره :P

استدلالهای مخالفان گنجی رو شنیدم. اکثرا کینه ورزانه بودند و به همراه سیلاب اتهامات.
نمونه اش خانم شکوه میرزادگی:
اين متن خطاب يا جوابی به آقای اکبر گنجی نيست، چرا که ايشان "فقيه وار" سخن می گويند و عادت به خواندن و شنيدن مطالب "کافران" را ندارند.

خب روی چه حسابی؟
خود خانم میرزادگی چقدر عادت به خواندن و شنیدن مطالب "مسلمانان" رو دارند؟
آخه یه چیزی بگید که بگنجه.

خانمها و آقایان! بسیاری از مردم بر خلاف من و شما شیروخورشید رو نماد سلطنت میدونن. این واقعیت تلخیه. حالا شما هی انکارش کنید.

چرا این جنبش برخلاف حرکات شما "کافران" (حال نیست خود من خیلی مسلمونم؟) کارش گرفته؟ چرا برای اولین بار چنین اجتماعی در میان ایرانیان خارج از ایران ایجاد شده؟ چرا برای نخستین بار پس از این همه سال داخل و خارج این همه هماهنگ شدند؟

آیا به خاطر پرچم شیر و خورشید بوده؟ آیا به خاطر گل روی شما مخالفان و مبارزان دیر و دور بوده؟

خود شما خانم میرزادگی! رای دادن از نظر شما کاری عبث بوده (که هیچ ایرادی هم نداره و خود من هم دوره قبل رای ندادم و کسی رو در حدی نمیدیدم که ارزش رای من رو داشته باشه و حتی رایی رو که پیشتر به خاتمی داده بودم رو ازش پشیمون بودم)

اما همین شماها که رای دادن ماها رو مسخره میکردید و بیهوده میدونستید دیدید که همه این حرکت به این دلیل ایجاد شد که ما در همین انتخابات تقلبی(واقعا هم تقلبی بود) رفتیم و به همین نوکران رژیم رای دادیم که بعدا طلبکار باشیم و عقده سی ساله رو بیرون بریزیم. اگر به حرف شما بودیم که قاعدتا باز هم ا.ن. رییس جمهور میشد و هیچکس ککش هم نمیگزید و نهایتا چند تا غرولند و اینها.

ماها در خارچ از ایران برای چی تظاهرات میکنیم؟ آیا جز این است که میخوایم اعلام همبستگی با داخل داشته باشیم؟
اونها برای چی تظاهرات میکنند؟ برای پرچم شیر و خورشید؟ برای آقای نوری علا و خانم میرزادگی؟ یا برای مریم و مسعود رجوی؟

شما رو نمیدونم! اما من برای این اعتراض میکنم که رژیمی این قدر بی آزرم است که اولا در انتخابات دومرحله ای و با نظارت استصوابی خودش و با آدمهای مورد تائید خودش هم تقلب میکنه و ثانیا مردمی رو که به این بی شرفی معترضند و به صورت آروم اعتراض میکنند رو اینطور مورد وحشیگری قرار میده.

ندا، سهراب، کیانوش، محسن، مصطفی و ... احتمالا اسم شما رو هم نشنیده بودند و مطمئنا برای پرچم شیر و خورشید شما هم پرپر نشدند.

باید دید چه چیزی نتیجه داده. شما و پرچمهاتون سی سال نتونستند کاری رو بکنند که جنبش سبز در سی روز کرد. این همه آدم جمع شدند. هیچ هم برخلاف توهم شما سبزشون سیدی نبود. در هیچ یک از این تجمعها من حتی عکس موسوی رو هم ندیدم که شماها بگید اینها دنبال کون موسوی یا کروبی بودند.

در این مدت بسیاری کسانی رو دیدم که ایرانی نبودند، دوست ایرانی هم نداشتند، اما دست بند سبز میبستند و پرچم سبز از پنجره هاشون آویزون میکردند.

در این مدت تمام تحقیری که در این چهار سال از ایرانی بودن و مترادف بودن نامم با ا.ن. کشیدم ناگهان از میان رفت. همه به ما آفرین میگفتند. نه با خاطر شما. به خاطر ندا، به خاطر سهراب، به خاطر همه اونهایی که برخلاف میل شما الله اکبر میگفتند. به خاطر نسلی که شماها و انقلابتون رو ندید و از دعواهاتون رد شد.

جمهوری اسلامی دیواری بین داخل و خارج کشید و ارتباط رو قطع کرد. طوری که ما و شما دو راه کاملا متفاوت رفتیم. بعد از 20 سال که ماهواره و انترنت اومد، اینقدر ماها با هم فرق داشتیم، این دیوار نه تنها فرو نریخت، بلکه بلندتر هم شد.

جنبش سبز فرصت خوبی بود و این دیوار رو تا حد زیادی خراب کرد. کاندیداها حرفهایی زدند که سالیان سال خیلی از شماها میزدید.

پس بهتره به جای این که دوباره این دیوار رو بالا ببرید در کنار بقیه باشید. نمیگم خفه شید. اما میتونید یک مقدار صبر کنید و عجله نکنید. هیچکس جای کسی رو تنگ نکرده. وقت بحث کردن راجع به پرچم زیاده. مطمئنا وقتی همه چیز آرومتر بشه و اینقدر ذهن ملت درگیر نباشه میشه به راحتی در مورد ریشه های شیر و خورشید صحبت کرد و در اون فضا حتما تعداد خیلی بیشتری دنبال برگردوندن یال و دم و اشکم شیر و برداشتن چارقد خورشید راه میفتند.

جنبش سبز انکار شیر و خورشید نیست. انکار هیچکس نیست. انکار جهله و استبداد. انکار حقه بازی و دکانداری دینه. جنبش هم با حزب فرق داره.

باز هم در این مورد مینویسم




پاسخی به نوشته پیشین

دوستان عزیز:

بسیار خوشحالم از نظراتتون و شرمنده که اینقدر دیر اونها رو پابلیش کردم.

والا حقیقت قضیه اینه که الان اکثر بهاییان قبول کردند که در این امر با بقیه همصدا باشند. هرچند هنوز هم من نک و نالهایی میشنوم در این مایه ها که این رنگ سبز جهتگیری سیاسی دارد و رای من کجاست؟ و قص علی هذا

ضمن این که من به هیچ روی برخورد شخصی رو به پای همه بهاییان نمینویسم. این تنها نقل قولی بود از متون مذهبی بهایی.

فرمودید بهاییان از قانون اطاعت میکنند. اتفاقا مشکل من با نظام جبار همین است که به چه حقی به شهروندانی که از قانون تخطی نمیکنند را آزار میدهد.

جنبش مردم ایران به دور از خشونت بوده و هست و یکی از ارزشهای آن در همین است. به هیچ روی هیچکس نباید اون رو به خشونت بکشه. فکر نمیکنم کسی هم از هم میهنان بهایی ما چنین انتظاری داشته باشد.

ضمن این که منظور من بهاییان داخل ایران نیست. بلکه بیشتر افراد مقیم خارج از ایران رو میگم. در ایران افراد شرکت کننده در این حرکات دسته بندی مشخصی ندارند. نتیجتا این که از بهاییان بخواهیم به عنوان "بهایی" وارد اعتراضات شوند بی معناست.

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

یعنی میشه؟

من تنبلی رو بذارم کنار و مثل آدم در این بلاگ بنویسم؟

ما همه با هم هستیم؟

چند سال پیش مطلبی دیدم در یک بلاگ که به منظور پاسخ به شبهه ها در مورد دیانت بهایی درست شده بود. فکر کنم شیوه کار به این منوال بود که نویسنده بلاگ به پرسشها و نظرات خوانندگان پاسخ میداد.

در یکی از این نظرات، خانمی (اسمش رو یادم نیست) بهاییان را به باد انتقاد گرفته بود که مثلا چرا بهاییان در زمان انقلاب و زمان جنگ هبچ واکنشی به خشونت رژیم شاهنشاهی و تجاوز بعثی نشان ندادند و ...

پاسخ نویسنده را درست یادم نیست (جز اون قسمتش که میگفت جوانان بهایی هم دوشادوش سایر ایرانیان از میهن خود در برابر گستاخی صدامیان ایستادند و عده ای از آنان نیز در این راه کشته شدند). اما فکر میکنم از همون جا بود که بیش از پیش به این مساله پی بردم که بهاییان خود را در سیاست داخل نمیکنند و به همین دلیل من هم بیش از پیش از نظامی منزجر شدم که حتی به کسانی که کاری به سیاست ندارند و جای آقایان را تنگ نکرده اند نیز رحم نمیکند.

گذشت تا رسیدیم به این انتخابات کذا. درشهر ما نیز مانند بسیاری دیگر از جاها بهاییان زندگی میکنند و خیلی از آنها مانند بسیاری از همکیشان خود برای در امان ماندن از عدل اسلامی سالیان پیش ناچار به فرار از دست گزمه های ریشدار شده اند. برای دوستان خانوادگی من که شامل این گروه میشوند، من شاید تنها پل اطلاعاتی و خبری بین اونها و ایران باشم. اینترنت و تلویزیون جای خود. اما وقتی سه دهه باشد که از میهن خود دور باشی به هر حال در اون فضا نیستی و ایران ذهن تو در سالهای آغازین دهه شصت ایستاده و هیچ تغییری نکرده. البته نشریات بهایی نیز تا حدودی خبر از وضع کنونی بهاییان ایران به این گروه میرسانند. اما...

دوستان بهایی من هم با بالا گرفتن تب انتخابات تشنه اخبار جدید بودند. وقتی گفتم کروبی از حقوق بهاییان دفاع کرده میگفتند: چه فایده؟ هنوز آن 7 بهایی در زندانند. اگه راست میگه بره آزادشون کنه. و من سعی میکردم توضیح بدم که روش کار نظام اسلامی چه جوریاست و الخ.

در پی کودتای اخیر، ایرانیان شهر ما هم بر آن شدند که اعتراضی به روند انتخابات داشته باشند. من هم به همه کسانی که میشناختم و از جمله این دوستان بهایی خبر دادم.

اونها قول دادند که خبر رو پخش کنند و عذر خواستند که نمیتونند خودشون در این اجتماع شرکت کنند، چرا که این یک اعتراض سیاسی است و دیانت بهایی اجازه شرکت در این جمع را به آنها نمیدهد.

طبیعتا من از این برخورد خوشحال نشدم که در حالی که دوستاق بانان ولایت مشغول نواختن یک ملت هستند عده ای از ما حسابشون رو جدا کنند. اون هم کسانی که بسی بیش از ما مورد عنایت نظام مربوطه هستند.

سعی کردم توضیح بدم که جنبه انسانی قضیه بسیار مهمتر از بخش سیاسی آن است. و گفتم که اگر تجمع مشابهی در حمابت از حقوق بهاییان برگزار میشد، با این که بهایی نیستم، اما لحظه ای در رفتن به اون درنگ نمیکردم.

دوست من گفت که بهاییان از این کارها نمیکنند. پرسیدم: پس این همه اعتراض به ظلم در حق ایشان چطوری بوده؟ گفتم: بالاخره یک فشاری چیزی بوده و حتی لابیگری سیاسی که دولتها و سیاستمداران مختلف در جهان رو به واکنیش واداشته

گفت: اونها از رده های بالا بوده.

اول متوجه نشدم. اما بعد فهمیدم که منظور دوستم اینه که این نمایندگان و رده های بالاتر تشکیلات بهاییان هستند که این کارها رو میکنند و نه سایر اونها. همچنین گفت پیامی از سرپرستی بهاییان کشور به اونها اومده که به هیچ روی در این اعتراضات شرکت نکنند.

گفتم: من خودم به شخصه ترجیح میدم خودم به جای خودم حرف بزنم و از کسی برای حرف زدنم اجازه نمیگیرم.

در هر حال دوست من دستورات پیامبران بهایی رو یادآور شد و روز بعد هم ایمیلی به من زد در مورد دیدگاههای بهاییت در مورد اطاعت از حکومت به این شرح:

ﺣﻀﺮت وﻟﻲ أﻣﺮاﷲ ﻣﻲ ﻓﺮﻣﺎﻳﻨﺪ:‬
‫» أﺻﻞ أﺳﺎﺳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻮرد ﺗﻮجه ﻣﺎ ﻗﺮار ﮔﻴﺮد اﻃﺎﻋﺖ از دوﻟﺖ ﺣﺎﻛﻢ اﺳﺖ در ﻛﺸﻮري ﻛﻪ در‬
‫آن زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ . ﻣﺎ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﻴﻢ ﺑﻪ ﺻ‪ﺮف اﻳﻨﻜﻪ ﺷﺨﺼﺎً ﺑﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ اﺳﺘﺒﺪادي ﻋﻼﻗﻪ اي ﻧﺪارﻳﻢ وﻗﺘﻲ ﭼﻨﻴﻦ ﺣﻜﻮﻣﺘﻲ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻛﺎر آﻣﺪ از اﻃﺎﻋﺖ آن ﺳﺮﭘﻴﭽﻲ ﻛﻨﻴﻢ و ﻧﻴﺰ ﻣﺄذون ﻧﻴﺴﺘﻴﻢ ﺑﻪ‬ ﻧﻬﻀﺖ ﻫﺎي زﻳﺮزﻣﻴﻨﻲ – ﻳﻌﻨﻲ أﻗﻠﻴﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﻋﻠﻴﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ وﻗﺖ ، ﺷﻮرش ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺑﭙﻴﻮﻧﺪﻳﻢ .... ﺑﻨﺎﺑﺮاﻳﻦ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻣﻲ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﻣﺎ از اﻧﺠﺎم دوﻛﺎر ، ﻧﺎﮔﺰﻳﺮﻳﻢ : ﻳﻜﻲ اﻳﻨﻜﻪ از ﻣﺴﺎﺋﻞ‬ ‫ﺳﻴﺎﺳﻲ ﭼﻮن ﻃﺎﻋﻮن ، دوري ﻛﻨﻴﻢ و دﻳﮕﺮ اﻳﻨﻜﻪ در ﻫﺮﻛﺠﺎ ﺳﺎﻛﻨﻴﻢ ﻣﻄﻴﻊ دوﻟﺖ ﺣﺎﻛﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ .‬
‫ﻣﺎ ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﻴﻢ ﻧﺤﻮة ﺑﻪ ﻗﺪرت رﺳﻴﺪن ﻳﻚ دوﻟﺖ ﻣﻌﻴ‪‬ﻦ را ﻣﻮرد ﻗﻀﺎوت ﻗﺮار دﻫﻴﻢ و ﻧﺘﻴﺠﺘﺎً اﻳﻦ‬ ‫ﺳﺆال را ﻣﻄﺮح ﻧﻤﺎﺋﻴﻢ ﻛﻪ آﻳﺎ از آن اﻃﺎﻋﺖ ﻛﻨﻴﻢ ﺑﺎ ﻧﻪ. ﺛﻤﺮة ﻓﻮري اﻳﻦ ﻛﺎر ، ﮔﺮﻓﺘﺎر ﺷﺪن در‬ ‫ﻣﻬﻠﻜﻪ ﻫﺎي ﺳﻴﺎﺳﻲ اﺳﺖ . ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ در ﺗﻤﺎم ﻣﻮارد ، ﻣﻄﻴﻊ ﺑﺎﺷﻴﻢ ؛ ﻣﮕﺮ آﻧﻜﻪ ﻧﻘﺾ ﺑﻌﻀﻲ از اﺻﻮل‬ روﺣﺎﻧﻲ ، ﻧﻈﻴﺮ اﻧﻜﺎر أﻣﺮ اﻟﻬﻲ ﻣﻄﺮح ﺑﺎﺷﺪ . ﺑﺮاي ﺣﻔﻆ اﻳﻦ اﺻﻮل روﺣﺎﻧﻲ ﺑﺎﻳﺪ آﻣﺎدة ﺟﺎن ﺑﺎﺧﺘﻦ‬
‫ﺑﺎﺷﻴﻢ . .. ﺑﻬﺎﺋﻴﺎن ﺑﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎم ﻗﻮاي ﺧﻮد را در ﺟﻬﺖ ﭘﻴﺸﺮﻓﺖ أﻣﺮ ﺑﻬﺎﺋﻲ و ﺗﺸﻜﻴﻼت اداري آن ‫ﻣﺼﺮوف ﻛﻨﻨﺪ . آﻧﺎن در ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻃﺮﻳﻖ دﻳﮕﺮي ﻗﺎدر ﺑﻪ ﺗﻐﻴﻴﺮ اوﺿﺎع ﺟﻬﺎن و اراﺋﺔ‬ ‫ﻛﻤﻜﻲ ﺑﻪ آن ﻧﻤﻲ ﺑﺎﺷﻨﺪ . اﮔﺮ آﻧﺎن در ﻣﺴﺎﺋﻠﻲ درﮔﻴﺮﺷﻮﻧﺪ ﻛﻪ دوﻟﺖ ﻫﺎي ﺟﻬﺎن را ﺑﻪ ﻣﻨﺎزﻋﻪ‬ ‫ﻛﺸﺎﻧﺪه ، زاﺋﻞ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﺷﺪ ؛ وﻟﻲ اﮔﺮ ﺑﻪ اﻓﺮاﺷﺘﻦ ﺑﻨﺎي ﻃﺮح اﻟﻬﻲ ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻨﺪ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻨﺪ وﻗﺘﻲ‬ ‫ﻫﻤﺔ ﺗﻤﻬﻴﺪات ﺑﺸﺮي ﺑﺎ ﺷﻜﺴﺖ ﻣﻮاﺟﻪ ﺷﺪ آن را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان آﺧﺮﻳﻦ راه ﻋﻼج اراﺋﻪ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ . «‬
(‫ﺑﻴﺴﺖ و ﻳﻜﻢ دﺳﺎﻣﺒﺮ 1948)

چند مساله در این بیانیه که توسط شوقی افندی صادر شده مطرح است:

-اقلیت؟ کدوم اقلیت؟ یعنی از نظر هم میهنان بهاییمان نیز ما خس و خاشاکیم؟
-امر الهی رو من نمیدونم چیه. اما فکر کنم جان و حق انسانها قاعدتا باید جزوش باشه. حتی در اسلام هم به حق الناس ارجحیت داده شده نسبت به حق الله.
-در حال حاضر؟ این بیانیه مربوط به 1948 است. یعنی بعد از 61 سال هنوز شرایط تفاوتی نکرده؟
-جمله آخر یعنی این که بگذاریم همه بزنند همدیگه رو نابود کنند و وقتی همه چیز نیست و نابود شد ما راه حل بدیم و یک وقت پیش از اون فکری برای پیشگیری نکنیم.

دوست من میگفت چه بخواهیم و چه نخواهیم دنیا به سمت نابودی خواهد رفت و باید به اون سمت بره تا بعد درست بشه. این تفکر به شدت منو یاد حجتیه انداخت.

به دوستم گفتم»: هرگز دوست ندارم به امید یک امام زمان و ناجی بنشینم و بذارم که دنیام نابود بشه بلکه یکی بیاد. در سیستم فعلی هم چون آدمها نه امام زمانند، نه باب، نه شوقی افندی و نه معصوم دیگه ای، ترجیح میدم سیستمی باشه زمینی که بشه روش نظارت کرد که آدمهای زمینی (و نه آسمانی) در اون درصد خطاشون بیاد پایین.

پ.ن1: نوشته من به هیچ عنوان انکار بهاییان نیست. هرکس چنین برداشتی کرده مشکل خودشه.
پ.ن2: بحثی در مورد حقانیت و صحت آیین بهاییت ندارم. چرا که نه صلاحیت اون رو دارم. نه اونقدر آدم معتقدی هستم که بتونم حقانیت و عدم حقانیت رو تعریف کنم. از نظر من حقانیت محمد همونقدر میتونه صحیح باشه که مال علی محمد باب. من هر دو رو انسانهای بااستعداد، انقلابی و پیشرویی در عصر خود میدونم.(هرچند عقیده دارم که جمود دکان داران دین و ماندن آنها در عصر پیامبرانشان است که اصل فلسفه و پیام اونها رو زیر سوال برده).
پ.ن3: هرگونه سوءاستفاده از این نوشته برای حمله به بهاییان به هیچ وجه مجاز نیست.